آدمها به مرور عوض نمیشن، مشخص میشن.
«پروکسی | پروکسی | پروکسی | پروکسی»
«پروکسی | پروکسی | پروکسی | پروکسی»
پست ها و اس ام اس های مربوط به کلمه ی مرور
عزیزان علاقه مند جهت ارسال جملات خود میتوانند با تلفن همراه به سایت ما وارد شوند تا پس از ثبت نام و ایجاد پروفایل قابلیت ارسال جمله برایشان فعال گردد،
شما میتوانید دوستان جدید در «کپی پیست کن» بیابید :)
زندگی بهم یاد داد
راجع به هیچ مسئلهای
اظهار نظر قطعی نکنم، چون
همه چیز به مرور زمان عوض میشه،
آدمها، نظراتشون، شخصیتهاشون
و برخوردهاشون.
مهم ترین چیزی که تو زندگیم یاد گرفتم این بود که هیچکس همونطور که شناخته بودم باقی نمیمونه ، این آدما به مرور زمان خود واقعیشون رو نشون میدن اونی که چند وقته میشناسیش خود واقعیش نیست بلکه داره یه چیز بهتری از خودش نشون میده و زمان میبره که واقعیت درونشو ببینی ، شخصیت واقعیشو رو کنه.
«پروکسی | پروکسی | پروکسی »
«پروکسی | پروکسی | پروکسی »
آدمها وقتی به کسی دل میبندن، یک هالهای دور قلبشون شکل میگیره که اون هاله قلبشون رو گرم نگه میداره و در مقابل حال بد ازشون نگهداری میکنه. وقتی از اون فرد رفتاری میبینن که دور از تصورات یا باورشونه، اون هالهست که ترک برمیداره و اون هالهست که میشکنه. هربار بعد شکستن میشه دوباره ترمیمش کرد و پایدار نگهش گذاشت اما هربار جنس اون هاله از بار قبل ضعیفتر میشه و به مرور حتی دیگه اثری ازش باقی نمیمونه.
یه بار میبخشه، دو بار فراموش میکنه، سه بار نادیده میگیره و میگه دوستش دارم ولش کن، بعدش دیگه دلش پر میشه، حرفای تلخت و همه اون اتفاقهای بد، مرور میشه تو ذهنش، میخواد بمونه پیشت ولی دیگه نمیتونه.
«پروکسی | پروکسی | پروکسی »
«پروکسی | پروکسی | پروکسی »
به مرور فهمیدم که هر چیزی که واقعاً متعلق به من باشه، بدون تلاش و اصرار جاش رو توی زندگیم پیدا میکنه. فهمیدم که خیلی جاها «نه» گفتن به دیگران، یه «بله» گفتن به خودم و ارزشهامه. فهمیدم که زندگی خیلی کوتاهه؛ باید وقتم رو صرف کسایی کنم که منو همینطور که هستم میپذیرن.
بنظرم باید یجوری پیش رفت که درنهایت به خودت بیای ببینی اون مسیری که تو ذهنت محدودیت بوده، حالا مسیر روزانته. اما چطوری؟ که باید بگم: «به مرور.»
:Remember
این دسته افرادی که بهت حس کم بودن میدن اولش با هزاران عشق و محبت وارد زندگیت میشن و جوری باهات حرف میزنن و رفتار میکنن که فکر میکنی دیگه بینیاز شدی از همه چیز...
به مرور متوجه میشی که این تویی که فقط داری وقت میزاری و توجه میکنی، این تویی که فقط حرفای خوب میزنی و ارزش قائلی، و تو این سطح از رابطت میبینی داری آسیب میبنی و همش فکر میکنی مشکل از توعه نه از اون آدمای سمی!
نزار هیچوقت به روحت آسیب بزنن چون این تویی که قراره اذیت بشی نه اون!
و اینو بگم تو وقتی خودتو دوست نداشته باشی مدام گیر آدمایی میوفتی که دوستت ندارن...
تا حالا حس کردی داری فراموش میشی؟ اینطوری که حس کنی تو یاد هیچکس نیستی؟ یا چه میدونم داری به مرور زمان کمرنگ میشی؟ منم دقیقا همین حس رو دارم، حس میکنم دیگه نباید از دنیای خودم بیرون بیام باید همینجا بمونم، اینجا تنها جاییه که من کمرنگ نمیشه....
من فکر نکنم حالم خوب باشه، احساساتم خیلی به هم ریختهاس، یه لحظه حالم خوبه، لحظه بعد حالم گرفتهاس، گاهی اوقات خیلی احساس پوچی میکنم، انگار یه حفره تو قلبم هست، یه وقتهایی همه چیز گیجم میکنه، روزها گم میشن و با همدیگه هیچ فرقی ندارن و شبها با خودم تنهام و توی افکار بیانتها غرق میشم، هر شب برای خوابیدن تلاش میکنم و درگیرم، تمام اتفاقات و پشیمونیهام رو مرور میکنم ولی الان انگار درون یه مه غلیظ گم شدم و دنبال امید میگردم، امیدی که من رو به این زندگی وصل کنه، یه معجزه لحظه آخری.