سوخت نصف حرفهايم در گلو..
اما تو را
هرچه مي سوزد گلويم دوست دارم بيشتر ...
پست ها و اس ام اس های مربوط به کلمه ی گلوي
عزیزان علاقه مند جهت ارسال جملات خود میتوانند با تلفن همراه به سایت ما وارد شوند تا پس از ثبت نام و ایجاد پروفایل قابلیت ارسال جمله برایشان فعال گردد،
شما میتوانید دوستان جدید در «کپی پیست کن» بیابید :)
هواي تو نيست
اكسيژن نميرسد
گلويم خرخر ميكند
در ب در دنبال تو ميگردم ...
كلافه ام
شبيه پيرمردي
بدنبال اسپري ٍ اكسيژن َ ش.
کپی ازdavid
سید محمدحسین بهجت تبریزی (زاده ۱۲۸۵ - درگذشته ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت) شاعر ایرانی اهل آذربایجان بود که به زبانهای ترکی آذربایجانی و فارسی شعر سروده است.
استاد شهریار در تبریز بهدنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرةالشعرای همین شهر به خاک سپرده شد. در ایران روز درگذشت این شاعر معاصر را «روز شعر و ادب فارسی» نامگذاری کردهاند.
خراب از باد پائيز خمارانگيز تهرانم
خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم
خدايا خاطرات سرکش يک عمر شيدايي
گرفته در دماغي خسته چون خوابي پريشانم
خيال رفتگان شب تا سحر در جانم آويزد
خدايا اين شب آويزان چه مي خواهند از جانم
پريشان يادگاريهاي بر بادند و مي پيچند
به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم
خزان هم با سرود برگ ريزان عالمي دارد
چه جاي من که از سردي و خاموشي ز مستانم
سه تار مطرب شوقم گسسته سيم جانسوزم
شبان وادي عشقم شکسته ناي نالانم
نه جامي کو دمد در آتش افسرده جان من
نه دودي کو برآيد از سر شوريده سامانم
شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وي
به اشک توبه خوش کردم که مي بارد به دامانم
گره شد در گلويم ناله جاي سيم هم خالي
که من واخواندن اين پنجه پيچيده نتوانم
کجا يار و دياري ماند از بي مهري ايام
که تا آهي برد سوز و گداز من به يارانم
سرود آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش
شب پائيز تبريز است در باغ گلستانم
گروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازي
من از بازي اين چرخ فلک سر در گريبانم
به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بي حاصل
به چرخ افتاده و گوئي در آفاقست جولانم
چه دريايي چه طوفاني که من در پيچ و تاب آن
به زورقهاي صاحب کشته سرگشته مي مانم
ازين شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگين
چه مي گويم نمي فهمم چه مي خواهم نمي دانم
به اشک من گل و گلزار شعر فارسي خندان
من شوريده بخت از چشم گريان ابر نيسانم
کجا تا گويدم برچين و تا کي گويدم برخيز
به خوان اشک چشم و خون دل عمريست مهمانم
فلک گو با من اين نامردي و نامردمي بس کن
که من سلطان عشق و شهريار شعر ايرانم
اين روزها عجيب دلتنگم
خاطرات شيرينم بر گلويم چنگ ميزند
اما نميتوانم مرورشان كنم...
بين روزهاي امروزم محصورم كرده اند...
نميگذارند كه مرور كنم ، همه روزهايي كه صباحي از آن من بوده است...
آي روزهاي خوشي كه گذشتي.... دلتنگتم....
بي خداحافظي رفتن مرا ببخش...
گلويم را همان بره اي دريد ...
كه عمري براي محافظت از ان...
گرگ ها مرا دريدند...
هواي تو نيست
اكسيژن نميرسد
گلويم خرخر ميكند
در ب در دنبال تو ميگردم ...
كلافه ام
شبيه پيرمردي
بدنبال اسپري ٍ اكسيژن َ ش .
من مرده ام
و اين را فقط
من مي دانم و تو
تو
که چاي را تنها در استکان خودت مي ريزي
خسته تر از آنم که بنشينم
به خيابان مي روم
با دوستانم دست مي دهم
انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است
گيرم کليد را در قفل چرخاندي
دلت باز نخواهد شد!
مي دانم
من مرده ام
و اين را فقط من مي دانم و تو
که ديگر روزنامه ها را با صداي بلند نمي خواني
نمي خواني و
اين سکوت مرا ديوانه کرده است
آنقدر که گاهي دلم مي خواهد
مورچه اي شوم
تا در گلوي ني لبکي خانه بسازم
و باد نت ها را به خانه ام بياورد
يا مرا از سياهي سنگفرش خيابان بردارد
بگذارد روي پيراهن سفيد تو
که مي دانم
باز هم مرا پرت مي کني
لا به لاي همين سطرها
لا به لاي همين روزها
اين روزها
در خواب هايم تصويري است
که مرا مي ترساند
تصويري از ريسماني آويخته از سقف
مردي آويخته از ريسمان
پشت به من
و اين را فقط من مي دانم و من
که مي ترسم برش گردانم...